انگشتانِ ميرا

Mira’s Fingers

 آرش: ميرا، تو اصلا وقتى نيستم بم فك ميكنى؟ 

ميرا: چى ميشه كه انقدر دنبال “باز اطمينان دهى[1]” منى؟

آرش: نميدونم، ساكت كه ميشى ميترسم…

ميرا (با لبخند): از چى؟

آرش: فك ميكنم “سكوتِ” طولانى پيش درآمدِ رفتنه! 

ميرا: چطور؟

آرش: نخنديا، بچه كه بودم مامان كه قهر ميكرد، هيچ چيز سكوتشو نميشكوند، وقتى ميرفت دانشگاه، ثانيه ها كش مى اومدن، حس ميكردم ديگه نمياد… ميرا: و الان سكوتِ من پژواك ِ همون اضطرابه…

آرش: يادته ميرا هفته پيش با همكارات رفته بوديم كافه، شماها از مريض، بيمارستان و زايمان حرف ميزديد همش؟ 

ميرا: اوهوم… 

آرش: منِ گيج و گنگ، چون هيچ جاى بحث جا نميگرفتم، مضطرب شده بودم، انگار تنهام گذاشته بودى، مثل مامان كه ميرفت دانشگاه…

ميرا: خوب؟

آرش: بعد چند دقيقه همونطور كه با اون همكارت راجع به زايمان اپيدورال يكى از مريضات حرف ميزديد، بدون اينكه نگاهتو از همكارت بردارى دست راستمو گرفتى، گذاشتى روى پاهات، برگردوندى، با انگشت اشارت دو بار زدى كف دستم؛ كف دستم باز شد; نوشتى “حواسم بت هست”. بعد اون كارت تا آخر شب هر چقدر از كيسه آمنيوتيك و اين مزخرفات حرف زديد مضطرب نشدم…

(سكوت) 

ميرا: آرش، دستتو بده به من…

پ.ن اين فريم در يك روز پاييزى، از دو كيوسك دلخوش در جوار ضلع شمالى رود تايمز و بيمارستان سينت توماس بعد از ساعت كاريم در كلينيك درد،  گرفته شد.

[1] Reassurance