خاطرم هست در نه سالگى به جاى اينكه قبل از امتحانات ثلث درس بخونم كل سرويس بهداشتى خونه رو با اسپرى سياه رنگ كردم و مادر بعد از مواجهه با واقعه با تلخى و تشر بهم گفت مانى! درس خوندنى كه تنت درد نگيره بابتش درس خوندن نيست! اين شد كه تا سالها فقط به حد كافى درس خوندم تا كه مبادا تنم درد بگيره، تنم هم هيچ وقت درد نگرفت به غير از چند دوره محدود، اونم از ترس احتمالا نابجاى عقب موندن از ساعت بيرحم اجتماعى.

ميدونم كه مادر نظرش را بعدها راجع به وجود همبستگى معنادار بين بدن درد و درس خواندن اثربخش تغيير داد، ولى اين پيغام والدينى احتمالا ناكارآمد باعث ميشد در دوره هايى حتى با وجود موفقيت در امتحان مورد نظر يا حتى گرفتن تاييد برجسته ى اجتماعى احساس اثربخشى در زمينه ى تحصيلى نكنم، چون هيچ وقت “تنم درد نگرفت”.

پيغام هاى والدينى به همين شدّت و در بعضى جاها با مسخرگى قاهرانه اى مثل يك دستور نرم افزارى تا مدتها در سيستم عامل روان ما اجرا ميشوند و اثرات كارآمد و ناكارآمدشان را در بافتار زندگى ما حكاكى ميكنند. چند وقت يك بار كدهاى نصب شده در روانمان را به روز ميكنيم؟ اگر پيوسته در حال دويدن بر روى تردميل دنيا هستيد بدون اينكه معنا و دليلى برايش داشته باشيد اين احتمال وجود دارد كه يكى از اين فرامين در روان شما در حال اجرا شدن است. به انگاره هاى شناختى و كدهاى ارزيابى مان دقت كنيم، باشد كه رستگار شويم.

شما چه پيغام هاى والدينى كارآمد يا ناكارآمدى داريد؟ بهش فكر كردين؟ .