لوكيشن:

بيمارستان مادزلى، جنوب لندن، دنمارك هيل، ساعت ٢:١٤ نيمه شب، هوا ابرى، آسمان سرخ فام

تو پاويون، روى صندلى چرمىِ زوار در رفته اى لم داده بودم…خوابم نميبرد. در حال گوش دادن به دكلمه اى خاكسترى و شيرين از محمّد مختارى بودم, به نام لبت كجاست؟ همزمان تو گوگل موج سوارى ميكردم، اسم محمد مختارى را جستجو كردم و اولين چيزهايى كه بالا آمد اسامى داريوش و پروانه ى فروهر و قتل هاى زنجيره اى نخبگان بين سالهاى ١٩٨٨-١٩٩٨ بود… (مختارى: و شب كه تا زانو ميرسد تحمّل را كوتاه ميكند، چگونه است لبت؟)

همچنان كه راجع به اين موضوع مجازا توّرق ميكردم، مختارى به دفعات از لبت ميگفت… شب از نيمه گذشته بود، به سمت پنجره رطوبت گرفته رفتم تا نفسى تازه كنم، شهر خواب آلود و هفت رنگ، پشت قطرات لرزان آب به متانت ميرقصيد… (مختارى: صداى روز بلند است ولى كوتاه است دنيا)

شناور در نشخوارهاى ذهن افسارگسيخته ام بودم كه نفير وحشيانه و مستاصل كسى را شنيدم كه گويى شكنجه اش ميكردند… ابتدا به نظرم اومد كه متاثّر از مطالبى هستم كه يك ساعته دارم ميخونم و يا شايد توّهمى هيپنوگوژيك[1] گونه! چند ثانيه گيج و منگ بودم تا اينكه كم كم صدا برايم واضح تر شد؛ كسى به فارسى در حال فحّاشى بود. آواى مُتشنّج يك زن ميانسال را مى آمد…

صدا از داخل بيمارستان بود نه ذهن مجنون من. روپوشمو با شلختگى به تن كردم و با موهاى پريشون به دنبال صدا روان شدم. شب هاى مادزلى خيلى خلوته مخصوصا طبقات بالا. بعد چند دقيقه رسيدم به استراحتگاه بيماران دمانس پاتوق هميشگيم، از جودى پرستار مو زيتونى ديوانه پرسيدم چه خبره؟ گفت بيمار جديده، آلزايمر استيج هفت، الانم دليريوس[2] شده به خاطر عوارض حمله ى ايسكميك گذراى[3] اخيرش… (مختارى در مغز مانى: پس كجاى لبت آزادم كند؟)

به سمت اتاقى كه صدا مى اومد قدم رنجه كردم، وارد كه شدم به جاى زنى ميانسال، زن سالمندى را ديدم، نحيف، بيقرار و سرگشته… به فارسى شروع كردم، به مكالمه، با اينكه اميدى به پاسخ نداشتم. درد دارى مادر؟ همين كه كلمات فارسى را شنيد، سكوت شد؛ با چشمان درشت، طوسى رنگ و ترسيده خاطرش مرا ورنداز كرد. به تخت فيكس شده بود تا به خودش آسيب نزنه! سكوت ادامه يافت…(مختارى در مغز مانى: هر چه گوش ميسپارم، تنها سكوت خود را مى آرايم)

بعد از مكثى طولانى گفت: خودت درد دارى پدرسگِ حرومزاده، نميذارم اينجا منو به بكشيد و واژگان سربى از دهانش فوّاره زد. فارق از محتواى كلامش، چون زنگ و رنگ كلامش آشنا بود، كمى غربتم را ولرم كرد. بعد از چند دقيقه مشاهده ى كلنجار زن سالمند و بهيار فربه سوماليايى آرام از اتاق بيرون خزيدم و آهسته به سمت پاويون روانه شدم. كمتر پيش مياد كه باستر كيتون انقدر منقلب شه. (مختارى در مغز مانى: هواى قطبى انگار فرش ايرانى را نخ نما كرده است، گلايه اى نيست… نگاه ميكنم).

شب عجيب و پارالوژيكى[4] بود. محمد مختارى، قتل هاى زنجيره اى، پيرزن نحيف و بى پناه ايرانى كه در يك بيمارستان روانپزشكى در جنوب لندن زير دستان پرستار فربه سيه چرده تقّلا ميكرد. از كجا به اينجا رسيد، انقدر بى پناه، (مختارى در مغز مانى: كه ميكشد خود را به اضطرابش). شايد خانه اى داشته حياط دار تو  قلهك، در جوار عمارت ابراهيم گلستان، با استخرى مستطيل شكل که رنگ آبى اش بر جدار سالخورده اش پوسته پوسته گشته، خانواده اى كه دوست ميداشتند يكديگر را، كتابى كه بخواند، نانى، آبى، تئاترى… چى شد كه به اينجا كشيد كارش؟ از كجا تا به كجا…

ياد خودم افتادم وقتى به زور ميبردنم مهدكودك، چقدر تقّلا ميكردم كه خونه بمونم، پيش پازل ها و كتاب هاى مصّورم. چرا در بزرگى خودم و به زور اوردم مهدكودك، اونم اين سر دنيا؟ ميرا تو گوشم گفت: ما همون رفتارى و ميكنيم با خودمون كه به شكلى والدين باهامون كردن در يك اِشِل گسترده و احتمالا پيچيده تر! بخشى از ما هيچ وقت فراموش نميكنه حتى روی سرسره ی زوال عقل[5] (به پاويون رسيدم و مختارى: كودك باز ميگشت تا بازيگوشى، و در چهارراه دست مى انداخت دور گردنت، لبت كجاست كه خاك چشم به راه است؟)

و شب از زانوهايم هم رد شد!

اندیشگاه روان سازه (ائتلاف روان، فلسفه و هنر)

دکتر مانی منجمی

www.Psychonstruct.com

@Psychonstruct

Dr Mani Bahrami Monajemi

[1] Hypnagogic Hallucination

توهمات هیپناگوژیک، تصّورات حسی هستند که در زمان بخواب رفتن، بدون محرک درک می شوند و بسیار واقعی جلوه می کنند. اینگونه توهمات به “توهمات خواب” معروفند.

[2] Delirium:   اشتراک‌گذاری

دلیریوم یا روان‌آشفتگی، اختلالی جدی در توانایی ذهن است که به آشفتگی فکری و کاهش هوشیاری نسبت به محیط پیرامون می‌انجامد. روان‌آشفتگی معمولا سریع و در طی چند ساعت یا چند روز شروع می‌شود. این بیماری اغلب می‌تواند در پی یک یا چند عامل مانند بیماری شدید یا مزمن، تغییرات تعادل متابولیسم بدن (مانند کمبود سدیم)، دارو، عفونت، جراحی، مسمومیت دارویی یا الکلی و ترک (اعتیاد یا دارو) بروز کند.

[3] TIA (Transient Ischemic Attack)

[4] Paralogical Thinking:

تفکر پارالوژیک، یک استدلال اشتباهی است که روابط منطقی در آن از بین رفته است و اغلب غیرقابل فهم است.

[5] Dementia:

زوال عقل یا دمانس، گروهی از علائم را توصیف می‌کند که حافظه، تفکر و توانمندی‌های اجتماعی را چنان تحت تاثیر قرار می‌دهند که زندگی روزمره‌ی شما مختل شود. زوال عقل، یک بیماری مشخص نیست، بلکه چندین بیماری مختلف می‌توانند باعث زوال عقل شوند.

با این‌ که عموما زوال عقل شامل از دست دادن حافظه می‌شود، از دست دادن حافظه می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد. از دست دادن حافظه، به تنهایی به معنای دچار شدن به زوال عقل نیست. بیماری آلزایمر رایج‌ترین دلیل زوال عقل پیش‌رونده در بزرگسالان مسن‌تر است، اما دلایل زیادی برای زوال عقل وجود دارد. بسته به علت زوال عقل، برخی علائم زوال عقل می‌تواند برگشت‌پذیر باشد.