عكس اين همكار ديوانه احتمالا به محتوايى كه ميخوام راجع بهش بنويسم بى ربط به نظر ميرسه! ديروز ، ١٧ بيمار بسترى در كلينيك دمانس مادزلى رو به علّت #كرونا از دست داديم به يكباره!

احتمالا مكانيزم جابه جايى و سركوب كه از مادر بزرگوار به ارث برده ام كماكان فعّال بود، چون منقلب نشدم و به قول جودى (پرستار خندان و مو زيتونى در تصوير فوق) “در از دست دادن ورزيده اى دكتر ديوونه، ولى چرا؟” به اين سوال ظاهرا معصومانه و ساده فكر كردم! و به دو مكاشفه ى جالب رسيدم!

اوليش موقع خوردن كيك رنگين كمانى فوق بود. بعد از اينكه كيك ملوّن رو با ولع تمام چپوندم تو دهنم و قورت دادم، متوجه شدم كه نه مزه مزه اش كردم نه جويدمش! كارى كه معمولًا با هيجانام ميكنم، ديدم خيلى از اوقات مخصوصا وقتى بار هيجانىِ يك واقعه برام زياده و چند رنگ مثل اين كيك ميچپونمش تو روان م.  مثل غذاى نجويده كه ميتونه باعث سوهاضمه شه، هيجانى هم كه تجربه نشه و به طور فعّال هضم و جذب نشه ميتونه باعث سوتغذيه روانى بشه! ديدم از كودكى تا حالا چقدر احتمالا با اين مكانيزم آسيب زدم به نظام روانيم. يهو تصوير يك هويج اومد تو ذهنم كه داشتم با فشار هلش ميدادم تو دستگاه آب ميوه گيرى، صداى فرسايشىِ قر قر و تفاله! و چيزى قلبم را بند انداخت!

مكاشفه دوّم برام موقعى رخ داد كه فيليپ بيمار ٨٤ ساله با تاريخچه ى دمانس عروقى و اتيسم داشت ترخيص ميشد، ولى به جاى اينكه به خونه برگرده قرار بود انتقال پيدا كنه به يك خانه سالمندان بورژوا گونه در محلّه ى چلسى، نگاه و بيقرارى هاى فيزيكيش و اشك گوشه ى چشمش از مرگ اون ١٧ بيمار برام منقلب كننده تر بود. نميدونم بار هيجانى مرگ اون بيماران رو انتقال دادم به اين بافتار يا نه! و يا شايد مرگ رو انتخاب و سرنوشت مقبول ترى  ميدونم نسبت به يك زوال روانى، فيزيكى تدريجى دور از عزيزانت، چيزى كه اين روزها بيشتر از هر چيزى حسش ميكنم! احساس كردم كه چيزى در مغزم به تخته ى گچى ناخن ميكشد!

پس شد آنچه شد…