مرگ میرا

Mortelle’s Death

١٧ سپتامبر ٢٠٢٠، ساعت ١٤:٢٠، لندن، محلّه ى ناتين هيل، بدفورد گاردن، شماره ٨١، طبقه ى ٢، اتاق خواب هربرت كرتزمر، هوا ابرى و نمناك

 هربرت: (با چشمانى كه ميخندد) دير نكردى…

مانى: (با تحكّم و لبخند) هربرت، من دير نميكنم.

هربرت: اين مدّت كه نبودى يك دكتر عوضى ميومد واسه ويزيت.

مانى: مطمئنم كه اينطور نبوده، تو فقط دلت واسه من تنگ شده.

هربرت: نميخواستم بدون خداحافظى برم.

مانى: كجا؟ تازه قراره واسه عيد پاك منو ببرى عمارت ييلاقيت تو نُرث همپتون.

هربرت: فك ميكنم ديگه آمادم، پاركينسون لعنتى حتّى نميذاره يك جرعه آب جوى زنجبيلى و بدم پايين.

مانى: واسه همين اومدم ديگه، تا كمك كنم كه هر چيو ميخواى بدى پايين (مانى، استتسكوپ رو بر پشت نحيف و دنده دنده ى هربرت ميلغزاند و او ناگهان از سرماى سطح گوشى لرزشى خفيف را تجربه ميكند) يك نفس عميق بكش هِربى…دوباره…اوضاع ريه ها ت خوبه به نظرم،  خلطى ام كه اذيتت ميكنه تو مجارى فوقانيته كه اونم با اين شربت رقيق ميشه (مانى يك قاشق از شربت اكسپكتورانت رو با سرنگ در دهان هربرت ميچكاند.)

هربرت: (به سختى چند سرفه ى خلطى نا موفق ميكند) سفرت به ايران ارضا كننده بود؟

مانى: (با حواس پرتى) اِم…آره هربى بد نبود، احتياج داشتم يكم استراحت كنم، برات زعفرون اوردم كه بريزى تو دمنوشت كه انقدر بدقلقى نكنى با سِبيل.

هربرت: (مچ دست مانى را با دستى لرزان لمس ميكند) دارى طفره ميرى، بم بگو اون چيزيو كه ميخواستى تو اين سفر پيدا كردى؟

مانى: (با چشمانى كه ميخندد، دست مخالفش را روى دست چروكيده ى هربرت ميگذارد و به چشمان آبى اش خيره نگاه ميكند) هربى… فك كنم حتى يه جاهايى داشتم “خود” م رو هم گم ميكردم.

هربرت: بارها بهت گفتم، هر چى ميكشى از اون ذهن معيوبته.

مانى: (عامدانه موضوع را عوض ميكند) از پَچ ريواستيگماين[1] راضى هسى؟ مشكل گوارشى كه ايجاد نكرده واست؟ ترِمورت كم شده؟

هربرت: (با بى حوصلگى چندبار سرش را به علامت تاييد تكان ميدهد) پس سفر خوشايندى نبوده!

مانى: (با حالتى تدافعى ولى لبخندزنان) اتفاقا برعكس هربى، من از روند لذّت ميبرم نه لزوما از نتيجه. به قول گارى، گاه بهترين راه براى فراموشى ديدار دوبارست.

هربرت: (با پوزخند) بازم واسه اينكه كاراى احمقانتو توجيه كنى تكيه كردى به شعر يك آدم مجنون كه معلوم نيس خودش چقدر تو روابطش كارآمد بوده.

مانى: (ميخندد، با دو كف دست شقيقه هاى هربرت را در بر ميگيرد و به پيشانى اش بوسه ميزند) مغزم شاعره هربى ديگه، چيكا كنم؟ كاش قلبم شاعر بود مثل تو.

هربرت: (با نخوت نگاهش را به روزنامه ى روى پتوى رنگارنگش متوّجه ميكند) ولى سردرِ بيرونيت يك باستر كيتون[2] تمام عياره…

مانى: (با چشمانى متعجّب) مامانم هم از كودكى  همينو بم ميگفت.

هربرت: (انگشت اشاره ى كشيده اش را با زبان تر ميكند و روزنامه اش را ورق ميزند) اگه تو جوونى نتونى با ذهنت كنار بياى، مُسن تر كه بشى بيچارت ميكنه.

مانى: (به فكر فرو ميرود و بعد از يك سكوت طولانى ميگويد) ميدونى فرق عمده ى بين فلسفه ى شرق و غرب چيه هربى؟

هربرت: (از گوشه ى چشم به مانى نگاه ميكند ولى سكوت را نميشكند)

مانى: دكارت[3] ميگه من مى انديشم پس هستم؛ يعنى انديشيدن لازمه ى بودنه. منم سالها تيزذهنى رو يك فضيلت ميدونستم و سعى ميكردم مثل يك چاقو همش ذهنمو تيز كنم.

هربرت: (سرفه اى خفيف ميكند و نجوا ميكند) اون سمت سكّه ى تيزذهنى شايد اونقدرم براى صاحبش خوش طعم نباشه.

مانى: (بى توّجه به حرف هربرت به روبرو خيره ميشود، گويى چيزى خارج از فضاى اتاق را درمينوردد) فلسفه شرق ولى ميگه باش، فقط باش وراى ذهن، وراى فكر، وراى كلمه! كارى كه هيچ وقت از پسش بر نيومدم…

هربرت: (خس خس كنان خود را در تخت جابه جا ميكند) اين كه آگاهى در خدمت ذهنت باشه يا ذهنت در خدمت آگاهى، فرق بين نيچه و بوداست، فرق بين مرگِ با تشويش در يك آسايشگاه روانى و يا يك گزارِ صلح آميز از فنا به بقا.

مانى: (گويى دوباره به فضاى اتاق برميگردد با لبخند زمزمه ميكند): مُغتِل[4]…چيزى كه از دست ميرود؛ چيزى كه جان ميستاند!

هربرت: (آرام دست لرزانش را بر سمت چپ صورت مانى ميلغزاند و با چشمان آبى و مرطوبش او را ورانداز ميكند) پسر جوان م! افسار ذهنت رو بِكِش قبل از اينكه خيلى دير بشه!

 

[1] Rivastigmine Patch: نوعی دارو برای بیماران پارکینسون

[2] Buster Keaton: اشاره به بازیگرعصر سينماى صامت معروف به مرد چهره سنگى

[3] Rene Decarte: فیلسوف فرانسوی

[4] Mortelle: ترجمه ى فرانسوى اسم ميرا