روایتی از عشق و دگردیسی 

در این مقاله قصد دارم با اشاره به بخش‌هایی از رمان سکوت برّه ها از توماس هریس به نکاتی اشاره کنم که امکان دارد در بافتار زندگی فردی و حتی حوزه ی درمان راه‌ گشا و کاربردی باشد. شاید مرتبط کردن زندگی روزمره با درون‌مایه ی یک رمان جنایی وهولناک تلاشی بیهوده و حتی غیرممکن به نظر بیاید، ولی در این روایت به طرز هوشمندانه‌ای به مفاهیم و نیازهای بنیادین انسان اشاره ‌شده و اینکه ارضا یا عدم ارضای این نیازها تا چه حد می‌تواند در پیش‌آگهی[1] روند زندگی ‌مان و نقش های اجتماعی مورد انتخاب ما در جهان، موثر باشد. در این مقاله سعی دارم با عینک روان‌کاوی به تحلیل شخصیت‌ها وابژه‌های محوری داستان بپردازم و با نزدیک شدن به آن‌ها از این منظر نکاتی را تصویر کنم که به طرز ترسناکی نشان می‌دهد، مرز باریکی میان ما و کسی که به ‌راحتی به زندگی شماری از مردم پایان می‌دهد وجود دارد، اینکه اغلب ما نیازهای مشترکی را طلب می‌کنیم؛ با این حال نحوه ی ارضای این نیازها، کیفیت حضور ما را د ر این دنیا تصویر می‌کند. تمثیل هوشمندانه «برّه» اشاره به زخم‌ها، شکست‌ها و فریادهای فروخفته شمار زیادی ازما دارد که به‌ جای مواجهه، هضم و تجربه رنج های محتوم وجودی مان[2]، خرامان و لرزان از عقربه‌های زمان بالا میخزیم به امید آنکه صدای شیون برّه هایمان در تلاطم تیک تاک عقربه ها گم شود. ناگزیر یاد میگیرم که با برّه هایمان آن زندگی کنیم؛ راهکارهایی تطابقی و یا غیرتطابقی[3] برای ساکت کردن برّه هایمان برگزینیم؛ غافل از اینکه نفیر برّه‌ها آرام نمیگیرد و اغلب آنچه انجام میدهیم چیزی جز اجتنابی[4] ملّون نیست.

روایت از آنجایی شروع می‌شود که کلاریس استارلینگ دختر جوانی که در اف.بی.آی مشغول کار است، در به دام انداختن قاتل سریالی به نام بوفالو بیل به بن‌بست می‌رسد و برای شناسایی و دستگیری این شخص به هانیبال، روان‌پزشک آدم‌ خوار [5]که در زندان بالتیمور محبوس است مراجعه می‌کند. کلاریس از همان ابتدا مجموعه ‌ای از احساسات ضدّ و نقیض و دوسویه[6] را نسبت به هانیبال تجربه می‌کند. قدرت، زیرکی، سردی و بصیرت او در دیدن ورای پوسته ی انسان‌ها او را تواما مجذوب وهراسان می‌کند. با محوریت یک روان‌پزشک آدم‌خوار به‌عنوان فیگور اصلی داستان، بدیهی است که باید به مراحل رشد روانی جنسی[7] اولیه زیگموند فروید یعنی مرحله دهانی نقب بزنیم، جایی که مکیدن و متعاقبا گاز گرفتن سینه مادر منبع اصلی لذت کودک است.  ملانی کلاین به این نکته اشاره کرده که کودکان با فانتزی بلعیدن و خوردن شخص یا شی‌ء محبوب، گمان می‌برند آن شخص جزئی از آن‌ها شده است – تو همان چیزی هستی که می‌بلعی و کودک گویی با این فانتزی سطح تنش روانی حاصل از دوری محبوب را تقلیل می‌دهد. در کتاب توتم و تابو فروید راجع به اقوام بدوی سخن گفته که با خوردن حیوانات و تمثال‌هایی که به گمانشان دارای نیروی خارق‌العاده بودند، سعی در تصاحب قدرت آن‌ها داشتند. در کتاب مالیخولیا و ماتم او اشاره به پدیده‌ای کرده است که در آن وقتی شخصی محبوبش را از دست می‌دهد، با درونی‌سازی[8] ویژگی‌های شخص ازدست‌رفته، به‌نوعی او را در خود ماندگار می‌کند وخوردن تلاشی احشایی[9]  برای درونی سازی یک ماهیت است.

با بررسی آسیب شناسی [10]روانی هانیبال، دو تشخیص اختلال شخصیت ضد اجتماعی[11] و خودشیفته[12] در رابطه با او قابل توجه است. ویژگیهای ضد اجتماعی او با عدم شکل گیری نظام وجدان به علت غیبت ابژه ی پدر و آسیب[13] مهلک کشته و خورده شدن خواهرش در دوران کودکی قابل تبیین است. تمایلات آدم خوارانه یکی از ویژگیهای نادر زمینه ای اختلال شخصیتی خودشیفته میباشد؛ کانیبالیزم تمنّای مستاصل وار در پیوند جاودانی با معشوق است و کانیبالیست با خوردن معشوق به شکلی به دنبال همپیوندی نارسیستیک[14] با محبوب است. این همپیوندی نارسیستیک اشاره ای نقیض به کرونوس[15] خدای خدایان در اساطیر یونان دارد که فرزندان خود را میبلعید. قاتلین سریالی تمایل به جمع کردن یادواره[16] از قربانیان خود هستند تا متعاقبا بتوانند با رجوع به این یادواره ها به همان برپایی[17] و تهییج صحنه جنایت برسند؛  یک نگاه دیگر به تمایل آدم خوارانه ی هانیبال میتواند این باشد که او یادواره های قربانیان خود را با خوردن شان از آن خود میکند و به شکلی با محبوب ادغام[18] میشود. یک نگاه دیگر به پدیده ی آدم خواری میتواند این باشد که شخص خودشیفته قربانی خود را چیزی بیشتر از یک خوک نمی بیند و این جسمی سازی[19] و غیرانسانی سازی[20]، قربانی را در زنجیره ی حیات به ماهیتی خوراکی تبدیل میکند و به شکلی حتّی کشتن و سلاخی کردنش را توجیه پذیر میکند. هانیبال در روایت سکوت برّه ها نقش های متعدد و بعضا متضادی را ایفا میکند. قاتلی بیرحم، وسواسی و زیرک؛ روانکاوی مرشد و گاها پدری حامی و مقتدر برای کلاریس.

ساتورن (اسم رومى كرونوس) در حال خوردن پسرش اثر نقّاش سبك رومانتيك فرانسيسكو گويا

 کلاریس که در اوایل کودکی پدر پلیسش را هنگام انجام وظیفه از دست داده است،  احتمالا با دنبال کردن مسیر شغلی پدر سعی دارد زندگی نزیسته ی پدر را به صورتی نیابتی[21] زندگی کند. اوهمچنین در بعضی از فرازهای تبادل روانی اش با هانیبال، تصویر پدر را در هانیبال زندگی میکند. هانیبال با اینکه از ابتدا میداند که بوفالو بیل کیست، از فاش کردن نام او خودداری میکند و قدم به قدم و صبورانه مثل یک روانکاو زبده که به درمانجویش به جای ماهی، ماهیگیری یاد میدهد پیش میرود و از ارائه رهنمودهای مستقیم حذر میکند. در طول چند جلسه ی محدود مصاحبه با کلاریس او به روایتی همدوس[22] از زندگی کلاریس دست پیدا میکند، و در قبال آن در بررسی پرونده بالینی و یافتن بوفالو بیل به کلاریس کمک میکند. در‌آخرین سکانسی که هانیبال و کلاریس همدیگر را ملاقات میکنند، کلاریس اشاره به کابوس همیشگی اش راجع به سلاخی شدن برّه ها میکند که از حادثه ای واقعی در کودکی ش وام میگیرد. بعد از اینکه کلاریس آسیب دوره ی کودکی اش را با او در میان میگذارد، هانیبال که به شکلی از روایت درد و رنج افراد تغذیه میکند، همچون مردی که در مرحله ی انزال جنسی است سرش را بالا میگیرد، چشمانش را میبندد و از کلاریس تشکر میکند و متعاقبا به صورت تلویحی کلید رسیدن به بوفالو بیل را در دستان کلاریس میگذارد.

به عقیده ی من رمان سکوت بره ها رمانی است با محتوای[23] عاشقانه و بافتاری[24]جنایی؛ روایتیست از دگردیسی[25] و عشق. هانیبال با کشتن و خوردن قربانیانش در آرزوی قادر مطلق شدن[26] و همسان سازی با خشونت گرانی[27] است که در کودکی خواهر کوچکش را از او گرفته بودند. بوفالو بیل مردی که میخواهد هر چه باشد غیر از خود، او زائر جاده ی ازخودبیگانگی[28]، آزمندانه[29] سعی میکند تا با دوختن لباسی از پوست زنان فربه برای خود، هویت پاره پاره ی خود را وصله پینه کند؛ و کلاریس دخترکی که سعی دارد با رسیدن به راس هرم شغلی اش به عنوان یک پلیس فریاد برّه های درونش را خاموش کند و شاید پدر گم شده اش را به شکلی نمادین به خانه  بازگرداند.

در مواجهه ی آخر کلاریس و هانیبال، هانیبال به مفهوم سادگی[30]  اشاره میکند و اینکه پشت همه ی رفتارهای پیچیده و پاتولوژیک آدمها نیازهای اولیه ای مثل عشق، قدرت، امنیت، احساس حقارت و… وجود دارد. ما در دنیایی زندگی میکنیم پراز کالبدهای بالغ و روان هایی کودک؛ گالیورهایی ناتوان که در زندان نیازهای لیلی پوتی کودکی گرفتار شده اند.همه ی ما درونمان برّههایی داریم که به شکل خاص خودمان در پی آرام کردنشان هستیم. اعمال این نگاه دلسوزانه در بافتار زندگى شخصی و روابط میان فردی شاید كمى غیر واقعى و کمال طلبانه به نظر برسد – مثلا چطور میشود به كسى كه با رفتاری خشونت بار به زندگی شماری از نزدیکان ما پایان میدهد، برچسب جانی نزد و او را تنها کودکی دید با نیازهای برآورده نشده! اذعان میکنم که در زندگی روزمره این رویکرد شاید همیشه عملی نباشد ولی شاید، فقط شاید، بتوانیم سعی کنیم که چند قدم با کفشهای هم راه برویم؛ همین چند قدم هم در یک مقیاس جمعی، یک اثر هم افزای[31] احتمالا مطلوب را رقم خواهد زد. همسو با این رویکرد، از نگاه امیل دورکیم[32] انحراف[33] یا کجروی برخلاف آنچه اغلب مردم می پندارند، ماهیت رفتار نیست بلکه منوط به چگونگی تعبیر و تفسیر دیگران از آن رفتار است؛ وی معتقد است که کجروی برای بهبود و اصلاح اجتماعی میتواند حتی مفید هم باشد، به نظر او تا کج روان نباشند، همنوایان[34] مشخص نمیشوند، هنجارهای جامعه، آستانه ی تحمٌل و مدارای اجتماعی[35] مشخص نمی شود؛ نگاه دورکیم که منتقدینی هم دارد، به رفتارهای ناهنجار در جامعه یک نگاه واقع گرایانه و عملکردی[36] است.

در بافتار درمانی نیز میتوان گفت که طبقه بندى و تشخیص بالینی مثل شمشیر دولبه عمل میکند – از طرفی طبقه بندی و تشخیص میتواند روند رسیدن به راهبردهای مداخله ای و درمانی را تسریع کند؛ ولی در صورت افراط میتواد رابطه ی درمانى را برای درمانجو خشك، بیروح و فاقد درک جلوه دهد؛ به صورتی غیرموّجه درمانجو را مستاصل و سرگردان کند و درمان را محدود و محتوم به طبقه بندي هاى خشك، قراردادى و تنها مبتنی بر حذف علائم آسیب زا کند، بدون پرداختن هسته ای تر به تشنّجی احتمالی که زیر پوسته ی برچسب های تنبل و ساده انگارانه ی بالینی در جریان است. جدا از فردیّت درمانگر، ورزیدگی نظری و عملی به او کمک میکند که بتواند هوشمندانه روی لبه برّان و باریک تشخیص بالینی و درک فردیّت و شناخت نیازهای مراجع برقصد؛ او به ناچار ورای تمایلات فردی اش، انگاره های شناختی و کدهای ارزیابی اش را واژگون میکند و با  صبر و وسواس نقاب های ضدّ و نقیض، چسبناک و گاهی متعفّن مراجع را لایه به لایه کنار میزند؛ کودک رنجورش را لمس میکند و مبتنی بر آسیب ها، نیازها و دنیای پدیدار شناختی[37] درمانجو لباس درمانی[38]مناسب را بر روان عریان او میپوشاند؛ به امید آنکه شاید، فقط شاید ناله ی برّه ها آرام گیرد.

 

اندیشگاه روان سازه (ائتلاف روان، فلسفه وهنر)

دکتر مانی منجمی

تیر ۹۶

www.psychonstruct.com

        دریافت فایل پی دی اف

[1] Prognosis

[2] Existentialistic agony

[3] Adaptive versus Maladaptive

[4] Avoidance

[5] Cannibalism

[6] Ambivalence

[7] Psychosexual development

[8] Introjection

[9] Visceral

[10] Psychopathology

[11] Antisocial Personality Disorder

[12] Narcissistic Personality Disorder

[13] Trauma

[14] Symbiotic Narcissism

[15] Cronus

[16] Trophy

[17] Arousal

[18] Merge

[19] Objectification

[20] Dehumanization

[21] Vicariously

[22] Coherent

[23] Content

[24] Context

[25] Metamorphism

[26] Omnipotence

[27] Identification with aggressors

[28] Self-alienation

[29] Covet

[30] Simplicity

[31] Synergic

[32] Emile Durkheim

[33] Deviancy

[34] Conformist

[35] Social Tolerance

[36] Pragmatic

[37] Phenomenological

[38] Tailored Therapeutic outfit